استرس داشتم به خودم امیدواری میدادم که ازمبحث هایی که تسلط دارم بیشتر
سوال دادن .وقتی برگه به دستم رسید دیدم فقط ۶سوال هست .با خوشحالی
شروع به نوشتن کردم سوال ۱که نوشتم دیدم سوال ۲و۳ به صورت تعریفی دادن
برق ازچشمم پرید باورم نمیشد اخه استاد به ماگفته بود فقط جزوه بخونید .اینجوری من ۳نمره را از
دست دادم.
اگه به حرف استاد توجه نکرده بودم این بلا سرم نمی اومد.
حالا بگید به حرف اساتید خودتون گوش بدین این هم ازعاقبت توجه کردن به حرف اساتید!!!!!!!!!!!
به درسام هدیه دادم دوروز دیگه امتحان دارم
این ترم خیلی درس نخوندم واین باعث شده استرس داشته باشم .
درسارو گذاشتم واسه شب امتحان واین باعث شده که ازصبح که ازخواب نازبیدار میشم
سرم توی کتاب باشه تاشب .البته یه حسنی که داره این هست که مامان دیگه نمیگه اینکار بکن
خونه رامرتب کن ظرف بشور جارو کن
واین واسه من عالیه .
حاضرم همیشه درس داشته باشم تا کارخونه انجام ندم.
مامان میگه توباید پسرمیشدی دیگه نیازی نبود کارکنی.
من که ازخدام بود پسربودم .
ولی الان یه دخترم دختری که راهش رو گم کرده بود.
دختری که مشکلات داشت اونو ازپادرمیاورد ولی خداروشکر تونستم دوباره خودمو پیدا کنم.
تا الان که بیدارموندم خیلی استرس دارم به خودم میگم مثلا دوروز دیگه امتحان دارم وهنوزبیدارم .
خیلی بیخیال شدم.هنوزیه فصل دیگه مونده ومن توی اینترنت هستم .........
حتی پرنده ای دراسمان ابی وزیبا پرواز نمیکرد.
خیلی تعجب کردم انگار اسمان هم متوجه غمم شده .گویی میخواد با من همدردی کنه .
درست مثل گل های داخل باغچه که چندروزی هست پزمرده اند.
غمی که خنده را ازمن دور کرده .غمی که همه به ان اعتراض دارن حتی ساعت خانه.
غمی که امده تا منو تسلیم کنه.
تا همین چند دقیقه قبل داشت پیروزی خودش را جشن میگرفت .
غمی که داشت با من هم خانه میشد کم کم داشتم باور میکردم که بهترین هم خانه هست
داشتم باور میکردم که تنها دوستم هست .دوستی که همیشه وهمه جا بامن هست.
دوستی که بهم میگفت همیشه همینجور باش.
اما در اخرین لحظه شکست بدی از من خورد ودر ضربات پنالتی ۹برهیچ برنده شدم.
به خودم امدم ودیدم سراسر زندگی ام پراز غم شده دیگه خسته شدم ازبس ناراحتی راتحمل کردم
وهمه چی رو درخودم ریختم .
میخوام به خودم ثابت کنم که میتونم دوباره بشم همون ادم سابق .
خسته شدم از این تنهایی .
خنده رادوست دارم ودلم میخواد ازته دل بخندم
میخوام اسمان دوباره پربشه ازپرنده های زیبا و گلهای باغچه شاداب باشن .وچشم هربیننده ای
را به خود جلب کنن.
امشب تصمیم گرفتم خودخواه باشم وفقط به خودم فکر کنم .
ازاینکه بزرگترابهم میگفتن هنوزبچه هستی ونمیتوانی درتصمیم گیری هابه ما کمک کنی ناراحت بودم.
هروقت این جملات را میشنیدم ازخدا میخواستم که زودتربزرگ بشم .فکرمیکردم دنیای بزرگترا
شیرین وزیبا هست .دوست داشتم بزرگ بشم تا بتونم خودم واسه خرید برم بیرون .
طبق سلیقه خودم زندگی کنم .فکر میکردم بزرگترا دنیا را رنگارنگتر ازما میبیند.
وقتی بزرگتری به ما میگفت خوش به حالتون عجب دنیایی دارین تعجب میکردم .به خودم
میگفتم حتما دیوانه شده که اینطوری حرف میزنه وبه ما غبطه میخوره .
من به بزرگترا غبطه میخوردم واونا به من .تمام آرزوهای من دراین کلمه خلاصه میشد کاش زمان را
میتوانستم به جلو ببرم وزودتر بزرگ بشم غافل از اینکه دنیای بچه ها به مراتب زیباترو
رویایی تر بود.
وحالا به این آرزوم رسیدم وبزرگ شدم واین دوران را تجربه کردم اگر میدانستم که اینقدر بدهست
هیچوقت برای بزرگ شدن عجله نمیکردم .
تازه میفهمم که چرا بزرگترا به بچه ها غبطه میخورن.الان میفهمم که خیلی وقتا بزرگترا
تظاهر به شادی میکنن وفقط به خاطر بچه هاشون که نشون بدن همه چی مرتبه وزندگی
به خوبی یش میره .الان ارزو میکنم که کاش زمان به عقب بازگردد ومن همچنان یه بچه باقی بمونم.
خیلی فکرکردم وبه این نتیجه رسیدم که این یک ارزونیست یک واقعیت هست که بالاخره تحقق میابد.
به راستی چرا اینجوری هست بچه ها به بزرگترا غبطه میخورن وبزرگترا به بچه ها؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
میترسم از نگاه هایی که با من غریبه اند.
میترسم ازچهره هایی که درپشت نقابهایی دروغین پنهان شده.
میترسم از اینده ای که مبهم ونامعلومه آینده ای که نمیدانم چگونه شروع میشه وچگونه تمام.
میترسم ازتنهایی هایی که هنوز نیامده وای اگر امد چه کنم به که پناه برم.
میترسم از اینکه ندانم به کجابروم وچگونه زندگی کنم .
میترسم ازاینکه نتونم آنچنان باشم که خدا دوست دارد.
میترسم ازاینکه دلی رابشکنم وندانم .
میترسم از اینکه به کسی حسادت بورزم وخودرا در آتش حسادت تباه کنم.
میتسرم که گناهی مرتکب شوم وبرای جبرانش اقدامی نکنم.
میترسم که ابرویی رابریزم وبی توجه باشم وشادی کنم.
میترسم ازروزی که همه دست پربه دیدارخدای خود روندومن باکوله باری ازگناه به دیدارخداروم.
میترسم که خدامنو رها کنه وتنها درگرداب زندگی بمانم.
میترسم که دروغی بگم که به واسطه ان زندگی نابود شود.
میترسم ازروزی که در دام شیطان بیافتم ودرهلاکت بمیرم.
میترسم که پدرومادرم ازمن ناراضی باشن .
میترسم ازاینکه کسی منو نبخشه وحلال نکنه.
وبالاخره میترسم ازترس هایی که هنوز نیامدن از ترس هایی که زندگی ام را تباه کنه.....
این بهانه ای شده تا برم بیرون وواسه بابام کادو بگیرم ولی نمیدونم چی بگیرم وکی برم
میدونم که هرچی بگیرم نمیتونم لطف هایی که بهم کرده رو جبران کنم .واین تنها نشانه ای
است که بهش بگم چقدردوستش دارم کلمه ای که هیچوقت نتونستم بهش بگم.
ولی اگه به بابام باشه میگه نیازی به کادو نیست. وای خدای من حالا بایدبشینم
فکرکنم که چی بگیرم .
من پیشاپیش ولادت امام اول حضرت علی( ع)را به همه تبریک میگم وهمچنین روز پدر را به تمام پدران
تبریک میگم به خصوص بابای نازم که هیچوقت تنهام نگذاشت وتمام تلاشش رو برای داشتن
یک زندگی خوب کرد .
باباجون خیلی دوست دارم روزت مبارک...![]()
روزهای تلخ وهجران زندگی را به امیدرویای شیرین تو سپری میکنم رویایی که پایان اصلی آن
تو بودی وصاحب کاخ های آرزوی من خارج از احوال دل من وسرانجام این قفس شکسته شد و
دردلهایش را برایت فاش کرد............
امیدوارم امانت دار وپذیرا باشی..
اگر گاهی ندانستم به احساس تو خندیدم ویا ازروی خودخواهی فقط خود را پسندیدم
گناهم راببخش..........
اگرتو مهربان بودی و من نامهربان بودم برای دیگران سبز وبرای تو خزان بودم
گناهم را ببخش.........
بخواب ای آفتاب بی نشونم ......
شب تنهایی دل ها دراز است.......
دعایت میکنم هرشب .................
همین وقت ................................
که درهای دعا تا صبح بازاست........ .
میان چشمان دو عاشق پرواز میکند.آرزوهایم به رنگ نگاه عاشقانه توست.
از تو جز گوشه چشمی نمیخواهم گوشه ای تا نگاه دل پرپر شده دل عاشقم
را در آن جای بدهم.
داستانی که خیلی بابتش اشک ریختم .همیشه ازخدامیخواستم که اون بمونه واسم تاابد .
نمیدونم تقصیر سرنوشتمه یا خودم نمیدونم ازتقدیرم گلایه کنم یاخودم.وقتی داستانهارو خوندم به یادم اومد که یکی رودوست داشتم که خالی بوداز هرگونه هوا وهوس .من واقعا دوستش داشتم . درست نمیشناختمش فقط چهره اش رومیشناختم هیچوقت نتونستم بهش بگم که دوستش دارم .
یه روزباخواهرم نشسته بودیم وبحث داغ عشق وعاشقی بود من به خواهرم وبقیه عاشقان خندیدم وگفتم خوش به حال خودم که هیچوقت عاشق نیستم واین دردسرا روندارم خواهرم گفت یه روزی عاشق میشی مطمئن باش ومن فقط بهش خندیدم وقتی برای اولین باردیدمش بدجوردلم لرزید صدای تپش قبلم رو میشنیدم نمیدونستم چرااینجوری شدم به خودم گفتم من چرااینجورشدم هیچوقت یه همچین حسی نداشتم به خودم گفتم من چیزیم نشده وبه راهم ادامه دادم .روزبعدکه دیدمش قلبم بیشترازهمیشه شروع به تپیدن کرد بعدازچندروز متوجه شدم بدجورعاشق شدم .هیچوقت نتونستم فراموشش کنم هربار که بهش فکرمیکرد م اشک بود که بی اختیارمیریختم ازوقتی رفت دیگه ندیدمش
گاهی وقتا به خداالتماس میکردم که فقط یکباردیگه ببینمش اما هیچوقت این دعایم مستجاب نشد باوجوداین همه ناراحتی که عشق برایم به ارمغان اوردباز به عشقم افتخار میکنم وخداروسپاسگزارم که بهم اجازه داد طعم عشق روبچشم یک عشق پاک .
به خودم قول دادم که بعدازاون به هیچکس دلنبندم اما نشد ولی عشقی که به اون داشتم ودارم وخواهم داشت رابادنیاعوض نمیکنم هرچند که الان یکی رو دوست دارم اما هیچوقت جایگزین عشق اولم نمیشه .
وبرایش آرزوی خوشبختی میکنم ازخدا میخواهم که اگرازدواج کرده زندگی خوبی داشته باشه اگرنه یک دخترپاک مثل خودش نصیبش کنه
هرچند که دیگر تورا از پنجره ی آسمان نمیبینم اما تمام احساسات را در
لحظه هایم ترسیم میکنم واز لابه لای خاطراه های دیروز تصویر چشمانت را میبینم که
هنوز با این همه فاصله ای که مثل دوخط موازی مرزی میان ما کشیده شده می درخشند
وصدای زخمی سازت را میشنوم که چون آوای موسیقی شبگرد تنها عاشقانه ترین نغمه را
سر میدهد تا کسی نداند غریبانه رهسپار جاده های زندگی هستی..............
بهترین چیز رسیدن به نگاهی است.......
که از حادثه ع ش ق تراست.............!!!!!!!!!!!!!
چقدربده که ببینی اونی رو که دوست داری داره واسه همیشه ازپیشت میره.....
نمیدونم چیه که جلوی گفتن حسم رومیگیره وبهم اجازه نمیده که حرفم روبزنم.........
هروقت میبینمش به خدم قول میدم که بهش بگم اما نمیشه
همون لحظه زبونم بند میاد................................................
دیروز برااخرین بار دیدمش ساعتها به چشمهای زیبایش خیره شدم هردوخسته شدیم بهم گفت چیزی نمیخوای بگی
هیچی نگفتم وازهم جداشدیم وتاخونه فقط اشک ریختم
ازخودم واین غروراحمقانه متنفرم
نتونستم به کسی که دوستم داره بگم دوست دارم
اون رفت وتنها خاطره ازاون فقط یک لبخنده..
منتظربود بهش بگم دوسش دارم وتاابدکنارم بمونه...................

