حس میکنم تورو تو هرشب خودم..

              من عاشق همین احساس تو شدم..

حست جهانمو وارونه میکنه...

            آرامشت منو دیونه میکنه..

حس میکنم تورو یه عمر تو خودم..

           بازم به من بگو دیر عاشقت شدم..


                                تصاویر عاشقانه 2011

| سه شنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۱| 23:30 | مریم |

هر روز بیشتر از قبل دلتنگ میشم............

من دلتنگ توام ،دلتنگ حرفات،دلتنگ چشمات..ودلتنگ صدات..........

بزار از دلتنگی هام برات بگم..

بزار از دوست داشتن برات بگم..

.........وبزار از عشقم به تو برات بگم.

تو عشق ما همه چی بود حتی ترس ....و این ترس بود که ..........

ترس تو عشق هیچ معنا وجایگاهی نداره..

من و تو اینو میدونستیم اما هیچ کاری برای از بین بردنش نکردیم.........

وهنوز مانده ام چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

هربار که با خودم فکر میکنم نمیدانم دلیلش ترس بود یا بودنمان کنار هم به صلاح نبود...

هربار به خدا میگم چرا؟؟؟؟؟؟؟؟مگر گناه ما چه بود؟؟؟؟؟؟؟؟

مگر چه کاری انجام داده بودیم که مستحق این جدایی شدیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خدایا هر کس نداند تو که می دانی بی اون زندگی برایم بی معنا ست..

تو خود شاهد ریخته شدن اشکهای دلتنگیم بودی.

تو خود آب شدنم را دیدی.

تو دیدی که عشق ما پاک و واقعی بود پس چرا اینجوری شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خدایا از گفتن این جمله واهمه دارم ولی میدانم که اگر هم نگویم تو تا آخر ،حرف هایم را میدانی.

پس میگویم تا آرام شوم........

خداوندا اگر با هم بودن ما امکان پذیر نیست اگر به صلاح هیچکداممون نیست

لااقل مرا توانایی ده تا فراموشش کنم .......

چرا که می دانی حتی یادش هم برای سوزاندن قبلم کافی ست..........

| دوشنبه سی ام مرداد ۱۳۹۱| 23:11 | مریم |

دنیا را بی تو لحظه ای باور ندارم....زندگی را بی تو دوست ندارم.

عشق را بی تو نمیخواهم...............

ثانیه ها مدام تکرار با تو بودن را به رخم میکشند...دقیقه ها لحظه خوشمان را به یادم می آورد...

ساعت ها تکرار لحظه های خوش عشقمان را یاد آوری میکنند و مرا عذاب میدهند.

بی تو یگر این ثانیه ها ،دقیقه ها و ساعت ها را میخوام چیکار.

بی تو دیگر خاطره ها لحظه ای مرا به حال خود رها نکرده انددیگر این خاطره هابه چه کارم می آید.

شبها ستاره ها مرا به یادت می اندازند..به یاد اون حرف قشنگی که میزدی .

بی تو این دنیا برایم جهنمی بیش نیست..وخاطره هایت هیزم این آتش ویادت هم آتشی

که تنم را می سوزاند.

اینجا همه چی ساکن است...انگار بارفتنت دنیا هم از حرکت ایستاده.

بی تو لحظه ها مدام مرا سرزنش میکنند به خاطر ناگفته هایی که باید گفته میشد.

و من هر روز غمگین تر وتکیده تر از دیروزم...

                                                    بی تو این دنیا رو میخوام چیکار...    

| یکشنبه بیست و نهم مرداد ۱۳۹۱| 0:42 | مریم |

مامانبزرگم خیلی ما نوه هاش رو نصیحت میکنه اون هربار میگه :مواظب رفتارتون باشید

آرایش نکنید برید خیابون گناه داره خدا خوشش نمیاد موهاتون رو بیرون نزارید

مثل یه دختر محجبه برید بیرون

میگه دختر باید سنگین باشه از این حرفا خب ما نوه ها هم چون بچه های خوبی هستیم بهش گوش

میدیم .......

چند روز بعد از اون حرفای مامانبزرگ خاله دختر عموم مارو نصیحت میکرد وگفت:بچه ها حواستون

به خودتون باشه مردم خیلی مواظب هستن ببینن دخترا چیکارا میکنن کاری نکنید که

واستون حرف در بیارن در دروازه رو میشه بست ولی دهان مردم رو نه...

بهمون گفت اگه میخواین دوست پسر بگیرین اصلا مورد نداره فقط با یه پسر خوب خونواده دار

با اصل ونسب نجیب سربه زیر که اصلا اهل خیانت نباشه دوست بشین که فردا گریه وزاری

نکنید  بهمون خیانت کرده که کاری از من برنمیاد این حرفا روکه زد یعنی من هواتون رو دارم

ما که نفهمیدیم بزرگترا موافق دوست پسر هستن یا مخالف؟؟؟؟؟؟؟

مامانبزرگ هشدار بهمون میده خاله دختر عمو چراغ سبز نشون میده!!!!!!!!

| شنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۱| 0:32 | مریم |

یه لحظه یاد یکی دوتا سوتی افتادم گفتم خالی از لطف نیست شنیدنش..

یه روزی دوست بابام زنگ زد خونه من بیحال رفتم جواب بدم با بابا کار داشت که بابا خونه نبود...

خیلی خوابم می اومد بعد ازکلی احوالپرسی بهم گفت که پام شکسته الان هم تو گچ هست

منم که کاملا گیج وخوابالو بودم گفتم خداروشکر چه خوب به سلامتی...

یهو بهم گفت دستتون درد نکنه منم گفتم خواهش میکنم و قطع کرد

رفتم خوابیدم وقتی بابا اومد خونه با عصبانیت سرم داد زد دختر خیلی بی ادبی واسه چی این حرف زدی

منم هاج واج نگاش کردم وگفتم به کی ؟؟؟؟؟چی گفتم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟واسم تعریف کرد کم مونده بود

بهم بزنه حسابی کفری بود وقتی متوجه شدم هم خندم گرفته بود هم خجالت زده..

زنگ زدم کلی عذز خواهی کردم تامدتها هم دیگه جلو دوست بابام ظاهر نشدم....

..

مراسم عروسی عمه ام بود همه دخترای فامیل دورهم جمع بودیم داشتیم تمرین هایی رو

که تو این چندمدت کرده بودیم مرور میکردیم یه دفعه یکی از بچه ها داد زد و گفت بچه ها تلویزیون اینجا هست

همه گفیتم اخ جون دنبال بنده خدا راه افتادیم بریم پای تلویزیون بشینیم عروسی فراموشمون شده بود

هرچی میرفتیم تلویزیونی نمیدیدم گفتم مطمئنی پس چرا فقط تو میبینی ما نمیبنیم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اهنگی که کلی باهاش تمرین کرده بودیم داشت میخوند خلاصه مقداری که رفتیم یهو گفت بچه ها برگردید

تابلو سرویس بهداشتی هست من اشتباه دیدم همه عصبانی و اهنگ مورد نظر هم تموم شده بود

دیگه کاری نمیتونستیم بکنیم بچه ها همه انداختن دنبالش که بهش بزنن یادمون اومد عینکش رو نزده

واسه همین اشتباه دیده دیگه بیخالش شدیم

| جمعه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۱| 14:18 | مریم |

خدایا به خاطر همه داده ها و نداده هایت ممنونم  وتو را شکر..

خدا جون بزار فکر کنم که نداده هات فقط به خاطر این بوده که دوستم داشتی

بزار به این دلخوش باشم که نداده هات به خاطر اینه که  اینجور واسم بهتره...

خدایا این امید رو ازم نگیر چرا که من بی امید لحظه ای نمیتوانم زیست کنم ....

خدایا بهم قدرتی بده که بتونم نداشته هایم رو همیشه شکرگزار باشم و در حسرتشون نمونم...

خدایا منو جز خودت به کسی واگذار نکن..

خدایا هیچگاه منو به حال خودم وامگذار چرا که دچار خسران میشم ..........

خدایا ممنونم ....................

                        خدایا مرا به خاطرت بسپار.

| پنجشنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۹۱| 0:12 | مریم |

مامان خوابیده هر دقیقه میگه دختر ورپریده بلند شو بیا بخواب دیروقته چی میکنی

کله ات کردی تو کامپیوتر هی تند تند مینویسی بلند شو بیا بخواب که سحر مثل

معتادا گردن نشکونی هی غر نزنی وهی نگی میخوام بخوابم

میگم :اخه مامانم خوابم نمیاد خب چیکار کنم 

میگه:اگه فردا صبح این کامپیوتر رو از دم دست برنداشتم

وای خدا جون چه تهدیدی بهش که گفتم حرصش دراومده بود

میگه: بلند شو خاموشش کن بگیر بخواب وگرنه خودم میام

فکر کن یهو مامان عصبانی بشه چیکار میکنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چندوقت پیش خواب که بودم ساعت فکر کنم 4یا5 صبح بود گیج و منگ از خواب بیدار

شدم شروع کردم گردن و کمر مامان رو ماساژدادن اصلا متوجه نبودم دارم چیکار میکنم

مامانم خواب بود یه لحظه مثل شیر بیدار شد و با عصبانیت گفت دیونه شدی دختر

داری چه میکنی ؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!اون موقع تازه فهمیدم که چیکار کردم خیلی خندیدم

مامان هم دیگه خوابش نبرد کلی سرم غر زد

حالا بهونه کرده بود میگفت واسه اینکه شبا دیر وقت میخوابی اینجور میزنه به سرت

یعنی اصلا بیدار موندن من تا دیر وقت به اینکار مربوط میشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!


| چهارشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۱| 0:15 | مریم |

روزی که به دنیا اومد منتظر بودیم بدونیم پسره یا دختر

مامان بهم نمگیفت جنسیتش چیه باوجودی که میدونست مشتاقم ولی هربار میگفت نپرسیدم

خیلی دوست داشتم یه دادش کوچولو داشته باشم تادقیقه نود هم نمیدونستیم دختره یا پسر

با خواهرم نشسته بودیم میگفتیم اگه پسر بود اسمش امیر واگه دختر بود اینجا دیگه اختلاف داشتیم من یه

 چیزی میگفتم اون یه چیز دیگه اون میگفت چون من بچه اولم باید اسمش رو من انتخاب کنم منم میگفتم چون

تنها کسی بودم که از اومدن یه عضو جدید happy شدم پس من انتخاب میکنم

دیگه داشتیم وارد وقت اضافه میشدیم وهنوز نمیدونستیم جنسیت بچه رو همش خدا خدا میکردم که پسر

باشه بالاخره با بابا و خواهرم همون شب رفتیم تا غذا ببریم خاله ام اومد غذا رو بگیره که گفتم

بچه رو بیار اورد دختر بود یه مقدار جا خوردم حالم گرفته شد ولی وقتی بهش نگاه کردم که چقدر مظلومانه

خوابه خیلی خوشم اومد و با نگاه اول حس کردم چقدر خوشبختم که خدا یه خواهر دیگه بهم داده

خدارو بابت سالم بودنش سپاس گفتم اون شب تا صبح بیدار بودم وقتی چهره اش یادم میاومد ذوق میکردم

وقربون صدقه اش میرفتم خواهرم خواب بود که از صدای من بیدار شد وبهم گفت دیونه من خوابم میاد

قربون صدقه هات رو بزار واسه وقتی اومد خونه

از اون روز به بعد یه صفحه تازه ای تو زندگیمون باز شد با اومدن مریم به جمع چهارنفره ما خونه

گرم گرم شده بود بابا و خواهرم هم خیلی شاد وشنگول بودن اخه یه عضو جدید اومده بود که خیلی خیلی

ناز بود هرکس مریم رو میدید سریع بهش دلبسته میشد مریم هم زود با همه دوست میشد

بهترین دوران زندگیمون بود اولین کلمه ای که یاد گرفت بابا بود چقدر خوشکل میگفت

وقتی دستای کوچیکش رو میگرفتم خیلی ارومم میکرد

منو که خیلی ادیت میکنه حتی الان .هیچوقت یادم نمیره وقتی که خواب بودم وخواب هفت پادشاه رو

میدیدم عمدا دستای کوچولوش رو خیس کرده بود البته خیلی هم سرد بود انگار برف بود اومد

دستاش رو گذاشت رو صورتم نفهمیدم چجور از خواب بیدار بشم کلی عصبانی شدم اونم فقط

میخندید ازاینکارا زیاد میکرد یه بار هم هنذفری گذاشته بود تو گوشم اهنگ گذاشت وصداش هم تا اخر از خواب

پریدم من عصبانی ولی اون فقط میخندید..

خیلی منو اذیت میکنه همین امروز صبح هم اینقدر اذیت کرد که از خواب بیدار شدم وکلی حرصم

در اورد

ولی وقتی خوابه بهش نگاه میکنم ودستاش رو میگیرم  اروم میشم و همه چی رو فراموش میکنم

وروجکی هست واسه خودش کارایی میکنه که به عقل جن هم نمیرسه

شیطنت هاش فقط مختص خودشه

 باوجودی که منو اذیت میکنه من عاشقشم تمام دنیامه

ممنونم خدا جون که مریم رو بهمون دادی ......

| سه شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۱| 11:29 | مریم |

چقدر دلم تنگ شده برای دوران مدرسه

برای شیطنت هایی که میکردیم..

برای اون وقتایی که ازکلاس به بهانه اب خوردن میرفیتم بیرون با دوستام دیگه نمیرفتیم سر کلاس  

برای لحظه هایی که تو کلاس درس با دوستم نون ببر کباب بیار بازی میکردیم..

ما چهار نفر بودیم که کلاس رو سرمون بود من و یکی از دوستام تو کلاس بازی میکردیم اون دونفر دیگه

هم همیشه یه کتاب فال دستشون بود تند تند واسه هم فال میگرفتن بالاخره هم نتیجه داد جفت

شون شوهر کردن..

ما ردیف اخر کلاس بودیم خیلی اذیت میکردیم یادم نمیره یه روز دفتر کل بچه هایی رو که اخر

مینشستن رو خواست همه ترسیده بودن وای قیافه ها خنده دار بود همه به چه کنم چه کنم افتاده

بودیم نمیدونستیم چیکار کنیم بعد باکلی معطل کردن رفتیم .....

چقدر دلم تنگ شده واسه اون روزی که برا اولین بار به فکر آویزون کردن کفش های دوستم

افتادم روزای که ورزش داشتیم دوستم با خودش کفش ورزشی می اورد

سر کلاس زیست بودیم تقریبا بیست دقیقه مونده بود به زنگ که بریم خونه دوستم هم رفت که

امتحان دو بده از شانس بدش به جای کفش ورزشی خودش کفش های مامانش اورده بود

منم از فرصت استفاده کردم وقتی معلم متوجه نبود رفتم وکفشا رو اویزون کردم

بچه ها همه خندیدن بهم گفتن الان از کلاس می اندازدت بیرون ولی اینجوری نشد

وقتی معلم کفشا رو دید تعجب کرد بچه ها هم همه چی رو بهش گفتن...کلی خندید

دوستم اون روز خیلی عجله داشت ومیخواست بره خونه ولی کفشاش رو پیدا نکرد بیچاره خیلی

دنبالشون گشت که پیداشون کرد یادش بخیر چه روزی بود اون روز...

یادمه یه روز زبان داشتیم بچه ها هیچکس نخونده بودن همه استرس داشتن باکلی فکر کردن تصمیم

گرفتیم بهش بگیم شما درس اصلا ندادین اول بچه ها گفتن میفهمه دروغه ولی چاره ای نبود باید

امتحان میکردیم وقتی اومد گفت ردیف اول همه بیان واسه درس بهش گفتم شما درس ندادین باید

درس بدین بچه ها هم تایید کردن اونم باورش شد دوباره اون درسی رو که جلسه قبل کامل گفته بود

رو از اول درس داد اون روز حسابی خسته شدیم اخه تکراری بود از جلسات بعد به این شیوه رفیتم

جلو.......

اینقدر دلم میخواد به اون روزا برگردم افسوس که فقط باید بهش فکر کنم


| دوشنبه بیست و سوم مرداد ۱۳۹۱| 23:53 | مریم |


از عجایب عشق همین است

            تنها همان آغوش آرامت میکند

       که دلت را به درد می آورد......      

| دوشنبه بیست و سوم مرداد ۱۳۹۱| 0:55 | مریم |


دیگر هیچ زمینی را به امید مترسک به زیر کشت نخواهم برد

چرا که من دیدم یک آسمان کلاغ

           رقص باران را در کلاه مترسک به ریشخند گرفته اند......

| سه شنبه هفدهم مرداد ۱۳۹۱| 0:17 | مریم |

برای چندمین بار

           نه

هزارمین بار

          نه

قابل شمارش نیست

از خودم پرسیدم:چرا؟؟؟؟

چی شد؟؟؟؟؟

به کدامین گناه؟؟؟

آیا مجازات عشق این چنینه؟؟؟؟؟؟؟

ا نتظار....      

گریه های شبانه....

دلتنگی......



| یکشنبه پانزدهم مرداد ۱۳۹۱| 0:14 | مریم |

این روزا فرصت خوبی بود که دوباره بشینم وفکر کنم ....

به تمام اتفاقاتی که افتاد چه خوب چه بد...

فرصتی شد که بهتر تصمیم بگیرم که میخوام چیکار کنم.....

فرصتی شد که به خودم بیام ولی..

نمیدونم چرا هربار که میخوام همه چی رو فراموش کنم دوباره میرم اول خط...

حالا میفهمم که .........

بدترین شکل دلتنگی چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دوست داشتن چقدر بده.............

وابسته شدن چقدر وحشتناکه..........

عشق چقدر مزخرفه.............

دیگه به این نقطه رسیدم که فقط باید به خودم فکر کنم تو این دنیای عجیب

هرچه بیشتر فکر میکنم بیشتر یقین پیدا میکنم که عشق احمقانه هست....

بیشتر مطمئن میشم که فقط یه سرابه.......

هربار که خواستم زیبایی هاش رو ببینم زشتی هایش رو دیدم......

هربار که خواستم سفیدی و پاکی اش رو ببینم تیرگی هایش رو دیدم......

شاید با حرفام مخالف باشین ولی من به این نتیجه رسیدم و هرکس یه روی عشق رو میبینه...

| دوشنبه نهم مرداد ۱۳۹۱| 23:6 | مریم |

نمیدانم چه میخواهی....

 ولی دیشب برایت و برای رفع غمهایت...

برای قلب زیبایت....

برای آرزوهایت...

به درگاهش دعا کردم..

ومیدانم!خدا از آرزوهایت خبر دارد...

ویقین دارم دعاهایم اثر دارد...

| شنبه هفتم مرداد ۱۳۹۱| 22:57 | مریم |

هربار وقتی که این ماه میرسه به خودمون میگیم دیگه این دفعه قول میدم که عوض بشم..

قول میدم که دیگه دروغ نگم تهمت نزنم غیبت نکنم..

دوباره عزم مون رو جزم میکنیم که یه ادم خوبی بشیم...

ولی وقتی این ماه تموم میشه همه چی رو فراموش میکنیم..

یادمون میره که چه قولی داده بودیم چه حرفایی که زدیم........

امیدوارم که اینبار واقعا یه قول درست داده باشیم پای تمام حرفامون بمونیم.....

فرا رسیدن ماه مهمانی خدا ماه بخشش وشروعی دوباره مبارک...

| سه شنبه سوم مرداد ۱۳۹۱| 23:16 | مریم |