چقدر دلم تنگ شده برای دوران مدرسه

برای شیطنت هایی که میکردیم..

برای اون وقتایی که ازکلاس به بهانه اب خوردن میرفیتم بیرون با دوستام دیگه نمیرفتیم سر کلاس  

برای لحظه هایی که تو کلاس درس با دوستم نون ببر کباب بیار بازی میکردیم..

ما چهار نفر بودیم که کلاس رو سرمون بود من و یکی از دوستام تو کلاس بازی میکردیم اون دونفر دیگه

هم همیشه یه کتاب فال دستشون بود تند تند واسه هم فال میگرفتن بالاخره هم نتیجه داد جفت

شون شوهر کردن..

ما ردیف اخر کلاس بودیم خیلی اذیت میکردیم یادم نمیره یه روز دفتر کل بچه هایی رو که اخر

مینشستن رو خواست همه ترسیده بودن وای قیافه ها خنده دار بود همه به چه کنم چه کنم افتاده

بودیم نمیدونستیم چیکار کنیم بعد باکلی معطل کردن رفتیم .....

چقدر دلم تنگ شده واسه اون روزی که برا اولین بار به فکر آویزون کردن کفش های دوستم

افتادم روزای که ورزش داشتیم دوستم با خودش کفش ورزشی می اورد

سر کلاس زیست بودیم تقریبا بیست دقیقه مونده بود به زنگ که بریم خونه دوستم هم رفت که

امتحان دو بده از شانس بدش به جای کفش ورزشی خودش کفش های مامانش اورده بود

منم از فرصت استفاده کردم وقتی معلم متوجه نبود رفتم وکفشا رو اویزون کردم

بچه ها همه خندیدن بهم گفتن الان از کلاس می اندازدت بیرون ولی اینجوری نشد

وقتی معلم کفشا رو دید تعجب کرد بچه ها هم همه چی رو بهش گفتن...کلی خندید

دوستم اون روز خیلی عجله داشت ومیخواست بره خونه ولی کفشاش رو پیدا نکرد بیچاره خیلی

دنبالشون گشت که پیداشون کرد یادش بخیر چه روزی بود اون روز...

یادمه یه روز زبان داشتیم بچه ها هیچکس نخونده بودن همه استرس داشتن باکلی فکر کردن تصمیم

گرفتیم بهش بگیم شما درس اصلا ندادین اول بچه ها گفتن میفهمه دروغه ولی چاره ای نبود باید

امتحان میکردیم وقتی اومد گفت ردیف اول همه بیان واسه درس بهش گفتم شما درس ندادین باید

درس بدین بچه ها هم تایید کردن اونم باورش شد دوباره اون درسی رو که جلسه قبل کامل گفته بود

رو از اول درس داد اون روز حسابی خسته شدیم اخه تکراری بود از جلسات بعد به این شیوه رفیتم

جلو.......

اینقدر دلم میخواد به اون روزا برگردم افسوس که فقط باید بهش فکر کنم


| دوشنبه بیست و سوم مرداد ۱۳۹۱| 23:53 | مریم |