که مدام با فکر کردن بهش هم اروم میشدم هم نا اروم
این حسو دوست داشتم اروم بودم درحالی که نااروم بودم
ظاهرم پر بود از ارامش ولی باطنی طوفانی داشتم
حس میکنی درک میشی
ولی زهی خیال باطل
نه تورو میبینن
نه درکت میکنن
بعد میفهمی که فقط خودت هستی و خودت
اون لحظه هست که فقط به خودت فکر میکنی
اینقدر سردرگم شدم امشب که هیچوقت اینجوری نبودم
حس میکنم یه چیزی رو گم کردم..
یه حس خاصی دارم ،یه لحظه دلم تنگ شد واسه اون وقتایی که....
هیچی نگم بهتره چون میدونم الان حتی نوشتنم فایده نداره..
فقط مجهولاتم رو بیشتر میکنه..
دیگر صبوریم تمام شده
دیگر توانم برای استقامت کم شده
دیگر خسته شدم
ولی با این همه من همچنان امیدوارانه منتظر نگاهت هستم
پس نگاهت را از من نگیر![]()
زندگی را با همه سختی هاش دوست دارم
ولی اینقدر پررو شده که این مدت داره زیادی سخت میگیره ![]()
![]()
مامان گفت درست بنداز
بابا برگشته میگه برو خداروشکر کن که میخواد اینکار رو انجام بده
اونوقت داری میگی درست بنداز؟
هعی روزگار چی بگم از دست این بابا و مامان![]()
بعد یهو دیگه حوصلت نمیشه
دیگه دستت نمیره که کارت رو تموم بکنی
یهو با حرفش از جا میپری و تازه میفهمی ای داد
این چی بوده؟اون کی بوده؟اینجا کجاست؟
یهو بدون هیچ مقدمه ای به اون چیزی که فکر میکنی همه چی از اول شروع میشه
حس میکنی فقط خودت هستی و دنیات ولی بعد که میگذره تازه میفهمی که نه
فکرت درست نبوده..
دوست داری خودت باشی و خودت ولی مگه میشه.
انگاری باید برای بودنت به همه توضیح بدی
سلام من باز اومدم![]()

