از صبح که بیدار شدم خیلی خسته هستم

 به خودم میگم شاید واسه دیشب هست اخه دیر وقت خوابیدم

ولی نه واسه دیشب نیست .خستگیم بیشتر شبیه دلتنگی و گرفتن دل هست

اره دلم گرفته..اینقدر بی حال هستم که حتی حس شام خوردن هم ندارم

حس خوبی نیست وقتی دلت بگیره و اشک داشته باشی واسه گریه کردن ولی نتونی بریزی

چقدر بده که دلتنگ باشی ولی هیچکی نتونه واسه این دلتنگیت کاری بکنه

امروز فقط سکوت کردم خیلی کم حرف بودم 

تو ذهنم همه چی رو مرور میکنم از گذشته تا الان

هرچی بیشتر مرورشون کردم بیشتر دلتنگ شدم بیشتر اذیت شدم

یه ارامشی درونم رو گرفته که داره خفم میکنه

خیلی بده که اطرافت پر باشه از کسایی که دوست دارن و دوستشون داری ولی حس کنی که چقدر تنهایی


خیلی بده که تنها همدم ادم یه صفحه مجازی باشه که بیاد و فقط واسه همین صفحه مجازی بنویسه


واسش از خستگی هاش،از دلتنگی هاش،از بی تابی هاش،از بیقراری هاش،از غمهاش ناراحتی هاش،از شادی هاش بگه.


خیلی بده که هیچکی نتونه بفهمتت و خودت محکوم هستی به درک کردن خودت


چقدر بده که بخوای فریا هات رو تو این صفحه داد بزنی بدون اینکه حتی خودت هم از این فریاد چیزی نفهمی


یه حرفایی هست که سر دلت مونده دلت میخواد داد بزنی و دربارشون حرف بزنی ولی نمیشه و  باید سکوت کنی


یه وقتایی هست دلت میخواد تنها باشی ولی الان اینو دلم نمیخواد


یه وقتایی هست که دوست داری حتی به تظاهرم که شده نشون بدی شاد هستی تا مبادا یکی بفهمه و از ناراحتیت ناراحت بشه ولی الان اینو دلم نمیخواد


.................................دیگه کافیه بسه ای دل تنهام

تو محکوم هستی به سکوت کردن و ریختن دردات تو خودت پس دیگه ازم نخواه بنویسم کافیه بسه







| جمعه پنجم مهر ۱۳۹۲| 20:6 | مریم |